على اكبر دهخدا

979

امثال و حكم ( فارسى )

كجا گم شدى چون فرو رفت هور * بران برنشان ستاره ستور وگر جاى آرام درخور بود * بوى تا گه روز بهتر بود برفتن مرنجان چنان بارگى * كه آرد گه كار بيچارگى ز يك روزه دو روزه ره ساختن * به از اسب كشتن ز بس تاختن بهر جاى از اسب مگذار چنگ * عنان را نگهدار با پالهنگ بره خوب جائى گزين بىگزند * بر خويش‌دار اسب و گرز و كمند هميشه كمان بر زه آورده باش * بسيج كمين كرده‌ها كرده باش پياده همان كت بگيرد عنان * ز خود دور دارش به تير و سنان ز چيز كسان وز برانگيختن * بپرهيز و از خيره خون ريختن مشو شب به شهر اندر از ره فراز * بر چشمه و آب منزل مساز مدار اسب و ناآزموده رهى * مكن جز كه با مهربان همرهى بشهرى كه بد باشد آب و هوا * منوش و مخور هرچت آيد هوا به بيمارى انديشه را تيز كن * ز هر خوردنى سرد پرهيز كن « 1 » چو بينى خورشهاى خوش گرد خويش * بينديش تلخى دارو ز پيش مشو يار بدخواه و هم‌كار بد * كه تنها بسى به كه با يار بد نبايد كه بد پيشه باشدت دوست * كه هركس چنانت گمارد ( گماند ؟ ) كه اوست مخور باده چندان كت آيد گزند * مشو مست از او خرمى كن بسند . . . ز پنهان مردم بدل ترس‌دار * كه پنهان مردم برون ز آشكار همه جانور در جهان گونه‌گون * درون پيشه ( ؟ ) باشند و مردم برون مشو سوى رودى كه نائى بدر * بيك ماه دير آى و بر پل گذر بگرداب در غرقگان را دلير * مگير ار نباشى بدان آب چير شنا بر چو بىآشنا را گرد * چو زيرك نباشد نخست او مرد چو در دشمنى جائى افتدت راى * در آن دشمنى دوستى را بپاى چنان بر سوى دوستى نيز راه * كه مر دشمنى را بود جايگاه . . . گر از خواسته نام‌جوئى و لاف * بده بىنكوهش بخور بىگزاف چنان خور كه نايدت درد و گداز * چنان بخش كت نفكسد در نياز

--> ( 1 ) رجوع به : ذيل صفحه 444 سطر 25 به بعد شود .